Выберите трек для воспроизведения
گرچه در فهماندن اندوه من درمانده اند
اشک های چشم من پاییز را خشکانده اند
روزهایی در غزلباران چشمان کسی
تا کنار خانه ی دریا دو بیتی خوانده اند
بیت های من میان قحطی لبخند سوخت
راستی دل را از این شهر مجازی رانده اند
لحظه لحظه قصه ها رنگی تر از رنگی شده اند
نصف آدم های شاعر هم بهشتی مانده اند
انتظار جمعه های هفته تکراری شده
گوش هارا تا همیشه ندبه ها خوابانده اند
باز باران در ترانه میشکافد خانه را
کودکی های مرا این شعر ها ترسانده اند
لابه لای صفحه ی گم گشته های شهرتان
عکس های بچگی های مرا چسبانده اند
اشک های چشم من پاییز را خشکانده اند
غرق اندوه زمینی ها هوایی مانده اند
بیت های من میان قحطی لبخند سوخت
یونسم از بطن ماهی نیز من را رانده اند
تا حسم شاعر یک درد مبهم میشود
چشم هایش باز هم انگار مرهم میشود
شاعرانه پلک هایم را شمرد و بعد از آن
قدرت چشمان خیسم دم دم به کم میشود
یک نفر رنگین کمانی عاشق پروانه ها
تا ابد هم خانه ی احساس مریم میشود
توی آغوشش که بارانی ترین شهر خداست
قد بغض و فاصله اینبار هم خم میشود
سادگی های وجودش ضربدر دنیایمان
حاصلش سیل غزلهایی که گفتم میشود
سرگذشت سنگی ام پیش نگاه عاشقش
هم اتاق دائم یک بقچه شبنم میشود
شک ندارم با حضورش پشت پرچین دلم
در نفسهایش غزل صدبار آدم میشود
موج می داند ملال عاشق سرخورده را
زخم خنجرخورده، حال زخم خنجرخورده را
در امان کی بوده ایم از عشق، وقتی بوی خون
باز، وحشی می کند باز ِ کبوتر خورده را
مرگ از روز ازل با عاشقان هم کاسه است
تا بلرزاند تنِ هر شام ِ آخر خورده را
خون دل ها خورده ام یک عمر خواهم خورد باز
جام دیگر می دهندش جام دیگر خورده را
شعر شاید یک زن زیباست، من هم سایه اش
می کند مشغول خود، هرکس به من برخورده را
شاید امسال اگر فصل زمستان برسد
شاعر از زمزه ی باد به ایمان برسد
در همه محکمه ها عشق قضاوت کند و
حق به بیچارگی واژه ی انسان برسد
سفره را پهن بکن مادر و از غیب بخواه
تا که ما سیر شویم و به همه، نان برسد!
شاید از گریه ی من معجزه ای رخ بدهد
شاید آبی به تن خشک بیابان برسد
تو هم انگار شبیه خودم افسرده شدی
باید این قصه ی غم زود به پایان برسد
دست خودکاری ام از شعر که سرسبز نشد
و بعید است زن از عشق به عرفان برسد
غم بهمن به دلش مانده و او مطمئن است
از محالات بزرگ است که باران برسد!